وقتى گربه دزدها عاشق مى شوند
ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک - شالم سبز روشن بود. موهاى شسته، شال را نگه نمى داشتند و من از این سر دفتر مى دویدم به آن طرف. آخرین روزم، به دویدن گذشت، خسته ام از این دل کندن.

 دو - بد است که آدم دلش مستى بخواهد. انگار که دنیاى هوشیارى دیگر چیزى نداشته باشد که بهت بدهد، انگار که شادى را با یخ آمیخته باشند در یک لیوان کریستال پایه بلند. شادى اما با یخ جور نمى شود، براى همین نباید آدم دلش بخواهدش. وقتى مى خواهد انگار یک چیزى، یک جایى غلط است، بدجور هم غلط است.

سه - چوب را که بردارى، گربه دزده فرار مى کند. 

 چهار - پسرک کنار تیر دروازه ایستاده بود و بازى هم مدرسه ایهایش را تماشا مى کرد. حیاط مدرسه پر بود از بچه هایى که براى مصاحبه آمده بودند. مادرها و پدرهاى هیجان زده، مضطرب، بى خیال و قدیمیترها که نگاه بى تفاوتشان لو مى دادشان. پسرم گفت:"همه مشقامو نوشتم!" خوشحال بود. من دلم مى خواست بروم فقط. پیاده روى دم مدرسه را کنده بودند. خیابان ترافیک افتضاحى داشت و وقتهاى مصاحبه ریخته بود به هم و ده نفر با هم آمده بودند. فکر کردم شاید اگر من پارسال در چنین وضعیتى با مدرسه روبرو مى شدم، از ثبت نام منصرف مى شدم. برخورد اول مهم است.

پنج - سى و خورده اى سالگى یک خوبى هم دارد که آدم دیگر مى تواند بخشى از احساسات ضد و نقیض خودش را درک کند، طبقه بندى کند و خودش را بفهمد. بد و بیراه نگویید جاجوها، به کلمه ى "بخشى از" در متن بالا دقت کنید. 

شش - خیلى بد است که دستى که آمده نوازشت کند، برود توى چشمت! 

هفت- من گربه دزد نیستم ولى فرار کردم، از خود چوب هم نه، سایه اش!

هشت - " این عمر طى نمودیم، اندر امیدوارى"

نه- اتفاقا شماره پنج اصلا هم استعاره تویش نیست. 

ده - به بیست هم برسم نمى توانم حرف دلم را بنویسم، بى خیال بشوم بهتر نیست؟