« با تو در نهایتم من»
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢  کلمات کلیدی: مهندسانه ، روزهای من ، «و زخمهای من همه از عشق است»

اولین بار است که مى روم کارگاه پروژه. شال بنفش را محکمتر مى پیچم دور سرم و کیف لپتاپ را روى شانه ام جابجا مى کنم. کارگاه با تاور کرینهاى عظیم، جرثقیلها و کانکسهایش درست همانى است که باید باشد. طبق معمول تنها زنم در شعاع خدا مى داند چند صد مترى و همه جا کارگاههاى ساختمانیست و هیاهوى ساخت و ساز و جوشکارى. در کارگاه منم که از مهندس ناظر کلاه ایمنى درخواست مى کنم. کلیپس سرم گیر مى کند به کلاه و توى سرم نمى رود. یادم باشد دفعه بعد موهایم را با کش ببندم. مى رویم جنوب کارگاه و سقفهاى متال دک را کنترل مى کنیم. بحث بازشوهاست. علامت سوال توى صورت بعضى کارگرها هست که این زن با شال بنفش و کلاه ایمنى سفید اینجا چه کار دارد. بعد گود بزرگ را دور مى زنیم. در شمال گود راه باریکه اى هست که از دور به نظر ناموجود مى آید. مهندس ع. مى گوید: مى توانیم از همین مسیر ادامه بدهیم و یا برگردیم و گود را دور بزنیم. مى گویم : از هر راهى که شما بروید من هم مى توانم بیایم. روز اولم در کارگاه است و قرار نیست کم بیاورم. هفته اى دو بار کارگاه آمدن شوخى بردار نیست و سوسول بازى به کار نمى آید. کفش تخت سرمه اى پوشیده ام و مانتوى سیاه بلند. فقط شال بنفش را به خودم هدیه داده ام که شکل روح سرگردان نباشم.

مسیر باریک است کنار دیوار سنگى، به عرض ٧٠-٨٠ سانت و زیرش گودیست به ارتفاع ٢٠ متر، یعنى شوخى بردار نیست. نگاه نمى کنم به گود و قدمهاى محکم برمى دارم. من مى ترسم ولى کسى نباید بفهمد. فعالیت کارگاه از تصور من جلوتر است. فکر مى کردم فقط فونداسیون اجرا شده ولى عملا ستونهاى یکى از بلوکها کامل شده است و کارگرها بدون ترس روى ارتفاع حرکت مى کنند. صفحات فولادى را جا مى زنند و روى تیرهاى فرعى فیکس مى کنند.  داخل کانکس کلاه ایمنى سفید را آویزان مى کنم به چوب رختى و نفس راحتى مى کشم.

مرد درشت و قد بلندى با موهاى لخت روى شانه هایش برایمان چاى مى آورد. اسمش بهنام است. به اسمش و به تیپش مى آید که مانکن باشد نه آبدارچى یک کارگاه دور افتاده. چشمم به ساعت است و با خودم فکر مى کنم، هفته اى دوبار، کارگاه، مدرسه ى بچه و تهِ تهِ همت را چطورى ترکیب کنم با هم؟ هنوز نمى دانم ولى راهش را پیدا مى کنم. تمام راه ِ برگشت توى ترافیک بى ربط سه بعد از ظهر فکر مى کنم دلم براى خودم تنگ شده. تمام پیشانیم پر از جوش شده. هورمونها سر به سرم مى گذارند و خسته ام.  براى سال ٩٢ چه بخواهم؟ یک آهنگ تکرارى که آنقدر گوش کنم که دیگر دلم چیزى را نخواهد جز غرق شدن، تکه تکه شدن، نیست شدن در نتهاى خاکسترى کوتاه ... "من خسته نیستم، در هم شکسته ام!"