«دستهاى تو تصمیمم بود، باید مى گرفتم و دور مى شدم...»
ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

آرامشش را که گم مى کند، مى رود سر قبر مادرش. آرامش را دوباره سوار ماشین سیاهش مى کند و برمى گرداند خانه. تا باز کى زندگى، آرامش را پر بدهد و باز این راه طولانى را برود. من، آرامشم را که گم مى کنم کمدها را خالى مى کنم. کشوها را باز مى کنم. تمام کابینتها را زیر و رو مى کنم و آخر هم پیدایش نمى کنم. بعد این همه مدت خانه ى دوم آرامشم را بلد نیستم. باید بنشینم، هى بنویسم و هى گریه کنم شاید برگردد، شاید هم برنگردد. حالا، خیلى وقت است که نیست و من دارم به نبودنش هم عادت مى کنم. مثل مادرم که دو ماه است رفته و من عادت کرده ام که خانه نبش میدان خاکى باشد و پر ظرفهاى نشسته و درش را با کلید باز کنم و کسى بالاى پله ها منتظرم نباشد. آدمیزاد است دیگر، به همه چیزهاى نامربوط عادت مى کند، به آرامشى که نیست. به مادرى که از سفر برنمى گردد. به روزهایى که شلوغند و پر سر و صدا. آرامشم را پس نمى خواهم ولى دلم نمى خواهد سر بچه ام داد بزنم. سیتالوپرام بخورم باز؟