گنجشگکِ اشى مشى، لب بوم ما نشین
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٦  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

صبح پسرم گفته بود:" مامان میاى؟ باید بیاى، براى کنفرانس باید باشى." گفته بودم مى آیم. سرش را کج کرده بود که: "جلسه ندارى؟" گفتم: " دارم، زود تمامش مى کنم و میام." جلسه طولانى بود، با موضوع فضاهاى تاسیساتى و عمدتا موتورخانه. گوشه میز کنفرانس نشسته بودم. میز کنفرانس براى اتاق بزرگ است و نمى شود راحت دور میز چرخید. وسط جلسه دستم خورد به لیوان آب و لیوان برگشت روى کاغذهایم که تیرهاى بالاى سر دیگها را  در موتورخانه هایلایت کرده بودم. رنگ سبز شبرنگ ماژیک پخش شد روى کاغذ. با دستمال کاغذى رد آب را روى میز اخرایى رنگ پاک کردم. کاغذهایم را چیدم روى شوفاژ و لبخند عذرخواهانه زدم به نماینده شرکت فروش دیگ که نصف کاغذهایش را خیس کرده بودم.

ده مرد دور میز بودند و من. نماینده ى کارفرما کنار من نشسته بود و پشت عینک ته استکانیش چُرت مى زد و هر از گاهى بیدار مى شد و به یکى از مهندسها چیزى مى گفت و دوباره چرتش را مى زد. آخر جلسه صدایم کرد که باید بروم دفتر کارفرما پلیتها را بررسى و تایید کنم. مى خواستم بگویم به من چه از پلیتها ولى به جایش لبخند زدم که بله، مى آیم پلیتها را تماشا مى کنم و بعد فکر مى کنم حالا چه خاکى به سرم بریزم. مهندس ح. داشت در مورد بازشوهاى کف حرف مى زد و مثل همیشه هر جمله را سه بار تکرار مى کرد. من چشمم به ساعت بود که به موقع برسم به کنفرانس بچه ام. شب نشسته بودم روى کاغذ برایش جغد و خفاش و لک لک کشیده بودم با اسکیس از جاهاى دیدنى استان ایلام. بهم حسابى مزه داده بود  اسکیس زدن با مداد شمعى و پسرک هم کیف کرده بود. حالا دلم شور مى زد که مبادا نرسم.

رسیدم، نیم ساعت هم نشستم توى آن اتاقک دم در و اول با مادر یکى از همکلاسیهاى پسرم و بعد با مسئول روابط عمومى مدرسه گپ زدم تا معلم سینا زنگ زد و اجازه داد بروم داخل کلاس. چشمهاى پسرم اشکى بود. دور یکى از چشمها قرمز بود و ورم داشت. تا مرا دید گفت گریه نکردما، هیچى نگو. وروجکهاى خسته بعد از ۶ ساعت سر کلاس نشستن حوصله کنفرانس را نداشتند اما از نقاشیها خوششان آمد و برایشان کف زدند. پسرم از ایلام گفت و به من به چهارده پسر بچه ناآرام روبروى پسرم نگاه کردم و کلاس کوچک و معلمى که هنوز با حوصله و انرژى با بچه ها برخورد مى کرد. کنفرانس که تمام شد، معلم اجازه داد سینا را بردارم و بروم. ت

وى حیاط مدرسه پرسیدم "حالا بگو چى شده؟ دعوا کردى؟ "گفت:" دعوام کردن"، نگفت چرا. یادش نبود دور چشمش چى شده و فقط مى گفت درد مى کند. بعد گفت "به بابا نگو من گریه کردم. آخه بابا هیچوقت گریه نمى کنه. " گفتم " گریه کردن که اشکال نداره، منم بعضى وقتا گریه مى کنم." سینا نگاهم کرد و باور نکرد، برایش خاطره شکستن دسته صندلى را تعریف کردم و گریه کردنم را.

نگفتم که همین پریشب نشسته ام و گریه کرده ام چون دلم آرام نمى گرفت و بال بال مى زد مدام و من از توى رایزر فن حمام صداى جیک جیک مى شنیدم و دلم شور مى زد که پرنده اى کوچک آنجا افتاده باشد. دلم انگار که خودش گنجشک شده باشد، داشت دیوانه ام مى کرد و تا شب توى گوشم صداى جیک، جیک مى آمد، مدام و بى وقفه.