dur biraz ...gitme
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٩  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

صبح دم دفتر، صداى ترکى حرف زدنشان حواسم را پرت کرد، مرد اولى داشت به دومى مى گفت: " سه روز شده ولى..."  آخر این جمله هر چیزى مى توانست باشد. دلم استانبول را مى خواست. هر وقت سفر لازم مى شوم خیالم راهش را مى کشد، مى رود استانبول. خودم، مثل خیالم بال که ندارم، نشسته ام پشت میزم و آهنگ ترکى گوش مى کنم، همان آهنگى که با " بایست، کمى بایست، عجله نکن" شروع مى شود و بعد از عشقى مى گوید که از دریاها بزرگتر است. بعد با التماس مى گوید: "نرو، بمان، کمى بمان..." دلم براى التماس صدایش مى سوزد. براى کسى که راضیست به کمى ماندنِ معشوق. التماس براى یک لحظه ى بیشتر. مى فهمم و نمى فهمم. لحظه ها ته مى کشند بالاخره، لحظه ها رفتنى هستند. من، آدمِ لحظه ى آخر نیستم. یک دقیقه این طرف و آن طرف، فرقى نمى کند. من، قدمهایم را تندتر برمى دارم. نمى دانم چرا اینقدر خسته ام. صورتم خوب شد، راستى. با کمپرس سرد و الکل، تورمش کم شد. اما زنِ توى آینه ها، خسته است، بدجورى خسته است. مى دانم، آخرِ سال است. همه خسته ایم. همه ته کشیده ایم.

*******************

در یک حرکت اشتباه پست قبل و همه کامنتهاشو پروندم! پستم را برگرداندم ولى کامنتها را از دست دادم. از همه دوستان که لطف کردن، همدردى کردند، راه حل دادند و نگران بودند، ممنونم.