while trying not to panic
ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۸  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

یک عمر مامان مرا با خاطره قدیمى بند انداختن صورتش ترساند. ماجرا از این قرار بود که هزار سال پیش موقع عروسى صورت مادرم را براى اولین بار بند مى اندازند و این بند انداختن منجر مى شود به جوش زدن و دو ماهى صورت مامان متورم مى ماند و دوا درمان مى کند تا دوباره خوب بشود و بعد دیگر هیچ وقت صورتش را بند نمى اندازد. علاوه بر این ترس تاریخى اش را منتقل مى کند به تنها دخترش یعنى من. خب این ترس تاریخى باعث شد که من حتى سر عروسى اجازه ندهم که آرایشگر صورتم را بند بیندازد و بعدتر هم هیچ وقت نه جرات کردم و نه وسوسه شدم براى بند انداختن.

امروز توى آینه نگاه کردم و فکر کردم از کجا معلوم؟ شاید هم بند انداختن براى جوشهاى ریز روى صورتم خوب باشد.  به آرایشگرم گفتم تا حالا بند ننداخته ام، جوش نزند؟ گفت بند ننداز، وکس کن. وکس جوش نمى زند. قبول کردم. وکس، ورژن سبز و غلیظ مومک است، با همان داغى و همان درد مشابه. هنوز تمام نشده بود که احساس کردم صورتم دارد ورم مى کند و تمام که شد توى آینه شبیه گویل شده بودم که عصاره میمبه لوس میمبله تونیا روى صورتش ریخته بود! دختر دلداریم داد که ورمش مى خوابد و بتامتازون زد به صورتم و راهیم کرد. هنوز که ورمش نخوابیده، مادرم که نیست. اگر بود ماجراى تاریخیش را یک بار دیگر تعریف مى کرد و بعد مى گفت:"دیدى گفته بودم؟" این "دیدى گفته بودم." هم بدجورى درد مى آورد آدم را.  من دراز کشیده ام روى کاناپه ى زرد، چوب شور مى خورم و سوزش صورتم را به روى خودم نمى آورم. زیر لب ذکر مى گویم: "خوب میشم. خوب میشم. خوب میشم."