« ... و به چیزى در پوسیدگى و غربت واصل گشتن»
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٢  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

رک نیستم. آدمهاى رک را هم خیلى دوست ندارم. به نظرم خیلى خوشایند نمى آید که روبروى کسى بایستى و بگویى که روشش در زندگى اشتباه است. رنگ مویش به صورتش نمى آید و در عکس آتلیه اى که انداخته شبیه میمون به نظر مى رسد. نه که بخواهم دروغ بگویم ولى ترجیح مى دهم حرفم را نزنم. کجا بود خوانده بودم که اگر حرفى که مى زنید چیزى را عوض نمى کند، باعث ایجاد احساس خوشایند در خودتان یا دیگرى نمى شود، نزنید. کلیدِ "چه کاریه خب؟" را در ذهنم فعال مى کنم و حرفم را قورت مى دهم. کدام شخصیت کدام داستان حرفهایش را قورت داده بود و دهنش مزه کاغذ گرفته بود؟ آن منم. دارم مدام کلماتم را مى جوم. در خانه، کسالتم را، در محل کار، سر زندگیم را، با دوستان، افکارم را، در وبلاگم، حرفهاى راستکیم را، در کارگاه، نگرانیهاى مادرانه ام را، پیش مادرم، عصیانهاى سى و خورده اى سالگیم را، با بچه ام، ناامیدیم از دنیاى دیوانه را قورت مى دهم. اما دارم خفه مى شوم. یک بار باید رک و راست بایستم جلوى آدمها. به دوستى که خودش را پشت کلمه هاى ایمیلها قایم کرده بگویم " با تو بودم، بله." به بچه ام بگویم "شرمنده ام بچه جانم! به دنیاى چرندى آورده ام تو را." به دوستانم، با اشک، بگویم که هیچ کدامشان آنقدر نزدیک نیستند به من که اصلِ اصلِ دلتنگیم را بتوانم برایش هوار بزنم و به شما، که اینجا را مى خوانید بگویم که "باور کنید، من زنده نیستم!" و تمام...