تکیه بر عهد تو و «میلگردهاى فونداسیون» و باد صبا نتوان کرد!
ساعت ٥:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی: مهندسانه ، من و پسرم

یک - میلگردهاى کت و کلفت فونداسیون را بسته بودند. مهندس ع. یک قدم برداشت، من دنبالش. راه رفتن روى میلگردها، مثل بندبازى مى ماند. چشمم به میلگردها، یک متر از لبه ى ساختمان دور نشده بودم که افتادم به غلط کردن. بدیش این بود که دیگر راه پس و پیش نداشتم. مجبور شدم دنبال دو همکارم راه بیفتم، بى تکیه گاه، با دستهاى باز از هم و فکر کنم" من اینجا چه کار مى کنم آخه؟" از اولش هم تقصیر خودم بود. گیر داده بودم به چاله هاى آسانسور. تا برسم به پایه زرد تاور کرین و دستم را بند کنم بهش و نفس بکشم، از ترس لرزیدم. از پایه تاور تا فونداسیون مجاور دو، سه متر فاصله بود که با قدمهاى تند و نامطمئن ازش گذشتم و رسیدم به خشکى، ساحل نجات. تا ته فونداسیون بزرگ راه رفتم و در ظاهر شروع کردم به عکاسى از چیزهاى بى معنى مثل درز انبساط و پایه تاور و نقشه بردار اخمو که دور بزنم و ببینم راه دیگرى براى بیرون آمدن از این مخمصه دارم یا نه. راهى نبود. برگشتم تا لبه فونداسیون. میلگردهاى لبه دوبل بود با فواصل کمتر. دورد به روح پر فتوح مهندسهاى سازه و طراحى سنگین فونداسیون. رفتم روى میلگردها و معامله ام با جهان هستى شروع شد " اگر فقط..." تا برسم به خاک، خاکِ خوب، مطمئن و دوست داشتنى. 

دو - ناهارمان کبابِ برگ از  گوشت یک جانورى بود، سفید و خشک و مزه خاک اره مى داد. به زور دوغ و پلو قورتش دادم. کانکس من و مهندس ح. هنوز حاضر نبود. کانکسمان بزرگ است. دو تا میز دارد این طرف و آن طرفش و تمام. دفعه قبل که آمدم برقش هم اتصالى داشت و نمى شد به درش دست زد. این بار برق نداشت. من به قطار کانکسها نگاه کردم و فکر کردم یک بار باید بچه ام را بیاورم اینجا. چه کیفى بکند از این سازه عظیم و اتاقهاى عروسکى و خاک وسیع و آسمان آبى، زیادى آبى.

سه - از وقتى دارند استثناها را یادشان مى دهند طفلکى همه چیز را قاطى کرده. چرا این حروف مسخره را قاطى بقیه یاد نمى دهند؟ طفلکى بچه ام! اصلا چرا ما باید سه جور صداى "س" داشته باشیم و چهار جور " ز" و اصلا به ما چه از "عین"؟ بماند. حالا سینا به دانسته هایش هم شک کرده، مدام مى پرسد: "کدام س؟" و نقطه ها را هم قاطى مى کند. لطفا یک کدامتان که بچه بزرگتر از سینا دارید کامنت بگذارید و بگویید قاطى کردنش طبیعى ست و بالاخره یاد مى گیرد و بچه ى شما هم همین بوده. اگر نه که من دچار توهم مى شوم که بچه من خنگ است و واى بر من و خدا هیچ مادرى را در این افکار نیندازد، به خدا، وسط این همه گرفتارى.

چهار - دیروز ده ساعت کار کردم.