چهاردهم اسفند
ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٤  کلمات کلیدی: روزهای من

یک - صبح، بزرگراه کاوه را که مى رفتم پایین، روى قسمت تازه ساز ورودى کاوه به پل صدر، دو مرد دیدم. یکى نیم خیز بود و انگار داشت کار مى کرد. دومى بالاى سرش دستکشش را مثل دستمال مى چرخاند و مى رقصید. تمام مدتى که من از ترافیک صبحگاهى ورودى صدر گذشتم و رفتم، مرد، مى رقصید. جایى بین زمین و آسمان، صبح زود. حالش خریدنى بود.

دو - سى و خورده اى ساله هم که باشى یک وقتى مى بینى بازیگوشى آمده سراغت. دلت بازى مى خواهد. دلت سر به سر گذاشتن مى خواهد. دلت مى خواهد تمام روز، از آدم بزرگ بودن استعفا بدهى. دوباره دخترکى باشى، از آن وقتهاى نو بودن دنیا. دخترکى که جوابش "نمى دانم" نباشد. آن اطمینان محکم آن وقتها چه خوشایند بود، نبود؟ 

 سه - سردرد دارم. خفیف و ملایم. جایى در پس زمینه ذهنم. مال کم خوابى ست؟ مال روزم است؟ نمى دانم. سردرد هست و نیست. فردا دوباره باید بروم کارگاه. حسش؟ نچ، نیست... 

 چهار - از همه روزهاى این زمستان، امروز را قاب مى کنم و یک گوشه ى ذهنم براى خودم قایمش مى کنم.