«همه بهانه از توست...»
ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٥  کلمات کلیدی: مهندسانه

لابد به حساب سن و سالش است که فکر مى کند مى تواند نقشه کشى کارش را بیندازد گردن من. والا اگر او مسئول بخش تاسیسات باشد، من سرپرست معماریم و اگر یک لیسانس خاک گرفته داشته باشد، من فوق لیسانس دارم. بار اول که مى گوید سرم شلوغ است، به نقشه نگاه مى کنم و سرم را تکان مى دهم. بار دوم که مى گوید ناهار مى رسد. بار سوم جواب نمى دهم اما خودم را مشغول مى کنم به موبایلم. جوابم آماده است ها! باید بگویم که نقشه کش استخدام کند و یک "به من چه" ى محترمانه/ مهندسانه تحویلش بدهم ولى فکر دو روز در هفته این مسیر طولانى را با هم آمدن و کانکس مشترکمان را مى کنم و حرفم را قورت مى دهم. واقعیتش هم این است که همسن پدر من است و من فعلا احترامش را دارم. آخر خودش از رو مى رود و با نقشه در دستش آویزان ناظرمان مى شود و من برمى گردم دفتر. تمام راه فکر مى کنم به دیروز و تازه وقتى رسیدم دفتر فهمیدم که باران مى بارد. که تمام راه باران مى باریده و من ندیده ام.