«غمِ جان این همه نیست»
ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٦  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

موهاى خرمایى را ول کرده بودم روى شانه ها، روى یک عالمه بنفشى. مامان که از سفر آمد گفتم نوک موهایم را بچیند. پرسید چقدر؟ گفتم یک سانت. یک سانت مامان واقعا یک سانتیمتر است. نه مثل آرایشگرها که موى بلند را تحویلشان مى دهى و تا سر شانه پَسَت مى دهند به بهانه رنگ داشت و موخوره و ضعیف شده بود و غیره.

 موهام این روزها بهانه ى خوشحالیم هستند. خیلى وقت پیش بود پسرک دستش را برده بود لاى موهام. حلقه ها را مى گرفت و باز مى کرد. موها لج کرده بودند باهاش. دوباره فر مى خوردند. پسرم همانطور که کنارم دراز کشیده بود باز دست مى کشید. تا آن موقع صد سال از آخرین وقتى که کسى به موهام دست زده بود مى گذشت. من داشتم کتاب مى خواندم برایش و فکر مى کردم بازى مى کند یا یک جور نوازش است؟ بعدتر دیدم اصلا دوست دارد دست بزند به موهام. یک وقتى هم دادم را در مى آورد که مرتب موها را بسته ام و یهو مشتِ هنوز کوچولویش مى رود طرف سرم و یک مشت مو را لاى کش بیرون مى آورد.

چند سال پیش بود که آنقدر کوچولو بود که موى سرم را مى کشید، که چندتایى موى بلند از سرم کنده بود و گفته بودم آخ، موهامو کندى. مشت بسته ى فسقلى را باز کرده بود و موها را پسم داده بود که بیا بچسبونش. نمى دانست هنوز که نمى شود پروانه مرده را زنده کرد، ماه را با دست گرفت و مو را دوباره چسباند.

 اینها را نوشتم که خودم را دعوا کنم که چرندترین مادر دنیام. این بچه اینقدر دوستم دارد و آن وقت دیروز باز سر درس و مشق کارمان به اشک و آه و داد و فریاد خانوادگى رسید. من بلوز بنفش را پوشیده بودم و عجله داشتم که برویم تولد. بچه گیج مى زد و اشتباههاى احمقانه مى کرد. وقتى بالاخره حاضر شدیم که برویم توى آینه زل زده بود به چشمهاش که مبادا معلوم باشد گریه کرده. بس که مغرور است و من چقدر دلم برایش مى لرزد وقتى مى بینم اینقدر مغرور و حساس و آسیب پذیر است. رفتیم و با خنده و خوشى برگشتیم. "تن تن"مان را خواندیم و دستش را دراز کرد تا من و خوابید.

من، گیج نرمى گونه هایش، گیج این عشق بى منطق، گیج خستگیم زل زده بودم بهش. چرا نمى توانم مادر بهترى باشم؟ وسط داد و هوارهاى دیکته اى امیر گفته بود "نرو سر کار!" همان وقت، همان موقع فکر کردم سرِ کارم تنها جاییست که مطمئنم دارم یک کارى را درست انجام مى دهم. بقیه ى جاهاى زندگیم گیجِ گیجم. هنوز بعد از سى و خورده اى سال، دنیا سر به سر من مى گذار و من، گیج نگاهش مى کنم. مى ترسم بمیرم و آخرش هم نفهمم که جریان این زندگى چى بود، کلا!