«که عمر رویاى من به سر رسید...»
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱۸  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

خیابانهاى شهر دیوانه شده بودند، ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب، انگار یک عده مست، شب تهران را فتح کرده بودند. ویراژ مى دادند جلوى هم، توى ماشین مى رقصیدند، در یک میلیمترى سپر ماشین جلویى ترمز مى کردند و از کنارشان که رد مى شدى صداى سگ درمى آوردند. در سکوت سنگین ماشین ما، چهارتار مى خواند "باختم، باختم من به او، همه ى عمر دلدادگى را." گذاشتم آن قطره ى درشت اشک بریزد و نگرفتمش. جایى در درونم یک توله سگ زخمى داشت زوزه مى کشید، آنقدر جگرخراش که دلم مى خواست بزنم کنار و بگذارم آن همه مست با ماشینهایشان لهم کنند.