« تجربه کردن مرگه، زندگى کردن بى تو»
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٩  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

من که نه، ولى آقامون ابى مى پرسند که "عشق من تو در چه حالى؟" خب، تقریبا همه آهنگهاى دنیا را براى این ساخته اند که آدمها فکر کنند یکى دارد آن را براى خودِ خودشان مى خواند. بعد از دو سه روز حشر و نشر با افسردگى حاد، برگشته ام به نرمال. خوب، نه هنوز. امروز کشف کردیم که چاله هاى آسانسور کوچک است! مهندس میم با قیافه آدمى که در سرش بازار مسگرهاست گفت: " خودت حلش کن خانم مهندس!" من هم رفتم سراغ مهندس عین، که اولش تلاش کرد توپ را بیندازد در زمین مهندس میم. نشد. من ماندم و مهندس عین و چاله هاى فسقلى. نه معمار پروژه جواب تلفنمان را داد و نه شرکت آسانسور، دیر شده بود. دیگر باید مى رفتم دنبال بچه و باباى بچه هم همراهم بود. پیشنهاد کرد: "از پل رومى برویم؟" یک ساعت و ربع توى راه بودیم و باران هم مى زد. هلاک شدم. سر جلسه صبح موبایلم از دستم افتاد و نوتهاى موبایلم از رویش پرید، ٣٠٠ تا نوت نیست و نابود شد. عکسها، آهنگها یا حتى کانتکتها مى پریدند اینقدر ناراحت نمى شدم که از پاک شدن نوتها. آدم توى این دوره زمانه اگر به موبایلش هم نتواند اعتماد کند، به کى اعتماد کند؟ خلاصه ابى جان، من هم پر از میل زوالم، بدتر از تو، تا اطلاع ثانوى!