قضاوت مى کنم پس جاجو هستم
ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٠  کلمات کلیدی: پُزوووو

مهندس ح. همه جمله ها را دست کم سه بار تکرار مى کند. اگر مطلبى که مى خواهد بگوید کمى به هیجانش آورده باشد، سه بارش مى شود، پنج شش بار. براى آدم کم طاقتى مثل من، گوش دادن به حرفهایش، مثل تمرین ریاضت مى ماند. هر چند دارم یاد مى گیرمش. بار اولش را که گفت، مى نشینم پشت میزم و چیزى را بهانه مى کنم و بعدش سرم را تکان مى دهم، بدون اینکه گوش کنم. مهندس میم اما برعکس باهوش و با دقت است. حواسش جمع است و از هیچ مساله اى سرسرى نمى گذرد که خب همین باعث مى شود حواسم را بیشتر جمع کنم، هم وقت کار، هم وقت جواب دادن بهش. مهندس ع. شبیه بابا است. براى همین بى دلیل باهاش خوبم.

 مهندس د. پیر و بى حوصله و رییس ماب است. برادر مهندس میم تودار است و اعتماد به نفسش کم است و آنقدر هم که به نظر مى رسد بداخلاق نیست. ز. که مهندس هم نیست، صبح به صبح به من که سلام مى کند تا گوشهایش قرمز مى شود. مهندس ر. که من کامپیوترش را در کارگاه تصاحب کرده ام، فقط با دختر عمه اش حرف مى زند. دختر عمه اش منشى جوانتر ماست. همان که مى شود در حد یکى دو جمله باهاش معاشرت کرد. منشى دیگر بى اعصاب است ولى از من بدش نمى آید.

س. آبدارچى است و اگر صبح در دفتر باشد و نفرستاده باشندش پى کارى، حواسش هست که من تا نسکافه ام را نخورم، تعطیل تعطیلم و تا من کامپیوترم را روشن کنم، لیوان آب جوشم را گذاشته روى میزم. من؟ همچنان سى و شش ساله از تهران، کمردردم اذیتم مى کند این روزها، خسته ام از ترافیک شهر و دارم سعى مى کنم در وسط این همه بى ثباتى جابیفتم و  نظم بگیرم.

 اینجا میزم بزرگ و سفید است و حتما در این میز هم مثل همه میزهاى کار، دشمنى مسکن دارد که منتظر است در یک فنجان چاى غرقم کند. من، کشوى بالایى میزم را پر کرده ام از شکلات. جاى خالى آ. و ف. و بقیه را هر روز صبح با نسکافه و شکلات قورت مى دهم و شیرجه مى روم توى حجم بى پایان نقشه ها. مادرم مى پرسد: " نمیتونى کمتر کار کنى؟" لبخند مى زنم. کارم را، میز بزرگ و سفیدم را، نقشه هاى بى پایان قطع آ یک را، تاور کرینهاى غول پیکر را و این حس خوشایند کسى بودن و توانا بودن را دوست دارم.