حتى هوهو چى چى هم نمى کند
ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی: روزهای من

کانکسهاى سفید و آبى را پشت سر هم قطار کرده اند. قطارى که از هیچ جا نیامده و به هیچ جا نمى رود. غم انگیز است که شبیه قطار باشى و محکوم باشى به ایستادن. هوا خنک و آفتابى است و من روى سنگریزه هاى کف کارگاه که راه مى روم، از صداى پایم کیف مى کنم. تهران، دارد هوار عید مى زند ولى من، هنوز حس و حال عید را نگرفته ام. بچه ام، برعکس من، روزهاى باقیمانده تا تعطیلات را مى شمرد. جشن خواندن داشتند. نشد بروم مدرسه، امیر رفت. پسرم با سواد شده و من درگیر خودمم و کارم و نخوابیدنم و چکهاى نیامده ى حقوق و  تطبیق سازه عظیم و معمارى این ساختمان غول پیکر و جلسه هاى تمام نشدنى. من در انتهاى غربى ابرشهرم ایستاده ام. قطار بزرگى دارم که براى ابد ایستاده است. از هیچ جا نیامده و به هیچ جا نمى رود.