چه کارى بود این همه بزرگ شدن، خب؟
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۳  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

یک وقتهایى توى زندگى هم هست که دوست دارى آدمت را از دریچه دید بقیه ببینى. ببینى دیگرانى که عشق تسخیرشان نکرده و لابد عقل درست و حسابى دارند، در موردش چه فکرى مى کنند. چه رفتارى با او دارند و در خلوت یواشکى شان در موردش چه مى گویند. قبل از اینکه گرگ باران دیده بشویم، چقدر زنگ مى زدیم به دوستهایمان که "تو در موردش چى فکر مى کنى؟" و چقدر کیف مى کردیم وقتى دوستمان هم دیده بود، دست مهربانى را که درست کنار خیابان سر خورده بود تا کنار کمرت، یا مکثش را و هدایت آرام تو را. برعکسش هم بود البته. بعد سالها گذشت و ما یادمان رفت که چقدر این حرفهاى دوستانه ى همینجورى مزه مى داده به زندگیمان. کم کم زندگى شد همین روزمرگى مدام و بعد دیگر یادمان رفت که اصلا حرف بزنیم. شدیم همین آدم بزرگهاى منطقى با کیفها و سررسیدهاى بزرگ و جلسه هاى کارى مهم و ته ته دلمان آن بچه مشتاقى را که دوست داشت بلند بلند از عشقش حرف بزند، قایم کردیم.