« این درد به صد هزار درمان ندهم»
ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٥  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

مریم گفت به جوشهاى صورتت کلیندامایسین بزن، زود خوب مى شود. از دیروز دارم مى زنم. بهتر شده، خوب، نه هنوز. اما باز جوشهاى تازه از جاهاى دیگر صورتم مى زند بیرون. انگار زیر پوستم یک دریاى خشمگین جریان دارد و هر طور شده مى خواهد خودش را خالى کند. از یک طرف مهارش کنم از طرف دیگر فوران مى کند. پسرم از صبح مدام صدایم کرده. مدام یعنى مدام ها! یعنى حتى وقتى دستشویى هستم. عادتش را به تنهایى بازى کردن از دست داده. فردا مى خواهم ببرمش مدرسه. نک و نال مى کند که همه تعطیلند و من چرا باید بروم مدرسه. همه تعطیل نیستند. من فردا مى روم سر کار. تعطیلات امسال به خودى خودش زیادى طولانى ست. نمى دانم چرا ملت حس گرفته اند که طولانیترش کنند. حوصله هیچ چیز را ندارم، نه کار و نه تعطیلات را و نه خودم را. یکى بیاید این خودم را قرض بگیرد ببرد بگرداند، شاید اخمهایش باز شود. چک حقوق شرکت قبلى جا مانده در کشوى میز منشى و شرکت جدید هم فرض کرده که من پول لازم ندارم. پول ندارم. اعصاب ندارم و حال و حوصله هم ندارم! هیچ جایى هم ندارم از دست خودم فرار کنم آنجا... هیه!!!