لابد معلوم است که به زور نوشته ام
ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢۸  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

لحظه ى تحویل سال، درست یک لحظه است مثل بقیه ى لحظه ها. نه خانى مى آید و نه خانى مى رود. فقط سال ٩١ مى شود ٩٢. چهارشنبه همان چهارشنبه است و اصلا شاید خواب باشم آن وقت رخوتناک ظهر و شاید هم منتظر باشم که آن سرنا را بزنند و بروم بخوابم. بچه ام رفته شمال. جایش خالى است. مى ترسم سکوت خانه قورتم بدهد. چند وقت پیش نق مى زد که برادر بزرگ مى خواهم. مى خواهم من اول به دنیا نیامده باشم. بچه ام در من تواناییهاى عجیبى سراغ دارد، بگذریم. رئیسم مى گوید نمى شود بچه ات مهدکودک بماند و تو بمانى سرِ کار. مى گویم نمى شود چون بچه ام مهد کودک نمى رود و کلاس اول است! سرِ کارم سکوت است و همکارهایى که حرف زدن بلد نیستند و سر و کله زدن با آدمهایى که جواب تلفنهایت را نمى دهند. تازه فهمیده ام این "پرمیت"ى که در کارگاه مى گویند همان اجازه ى خودمان است. آخرین کشف سال ٩١ براى زنى که دارد سعى مى کند کارگاه را یاد بگیرد و خیلى هم شوت به نظر نرسد. سررسید برایم فرستاده اند از دفتر پیمانکار و ته فامیلیم "ى" اضافه چسبانده اند، بى انصافها. بگذارید من یکى این "ى" نسبت را نداشته باشم. ٩١ دارد مى رود پى کارش، نه خوشحالم، نه ناراحت. منتظرم. از اینجا که دراز کشیده ام صداى خش خش مى آید. لابد سوسک است.