درد خوب است
ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٤  کلمات کلیدی: روزهای من

همکارم بهم نوافن داد. از گلویم پایین نرفته بود که جریان درد را نگه داشت. تمام شد. در عوض یک جور خوشایندی منگم کرد. منگی ملایم، انگار اول اول مستی. درد که رفت دلم برایش تنگ شد. درد خوب بود. درد نمی‌گذاشت فکر کنم هوا چقدر گرم است. من چقدر خسته‌ام و اینجا چقدر تاریک است. درد حضور قاطع خودش را به من تحمیل می‌کرد. درد مرا خلاصه می‌کرد در خودش. درد داشت دستم را می‌گرفت تا به فراموشی برسم. به جای اینکه دستهای درد را ببوسم راهیش کردم برود. حالا یک ماه دیگر باید صبر کنم تا برگردد. درهای خانه‌ام را بزند، بگوید که برایم فراموشی آورده است. یادم باشد دوستش داشته باشم. یادم باشد.