هفت شمشیرِ عشق و یک گلدان سنبل بنفش، زیادى بنفش
ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

تنم کوفته است. انگار که تمام دیروزم را کشتى گرفته باشم. تنم، زنده است. شاخه هاى خشک که تمام زمستان مثل مترسک سر کوچه ها ایستاده بودند، جوانه زده اند. جوانه ها، از ناکجا، سرک کشیده اند در پوست و خونِ خشکِ درخت. درخت، لابد به جوانه هایش مغرور است. مثل آدمیزاد که مغرور مى شود به عشق، به وقتى که نوک انگشتهایش را مى کشد روى تنه ى درخت و مى فهمد که دارد بهار مى شود و توى دلش، زنى از خواب زمستانى بیدار مى شود. زن، یک شال بنفش سرش مى کند و راه مى افتد بهار را دوباره زندگى کند. سال نود و یک تمام شد. نمى دانم براى سال نود و دو چه آرزو کنم. آرزوهایم را در صندوقچه چوبى کوچکى پنهان کرده ام و جرات نمى کنم نگاهشان کنم. مثل آن فرشته که در صندوقش را نرسیده به زمین باز کرد و آخر فقط امید ته صندوقش ماند که به زمینیان بدهد. انگار یک تکه از امیدش را هم من به ارث برده ام. من که هنوز فکر مى کنم بهار که مى آید یعنى که مى شود. یعنى آن شاخه ى خشک مى تواند شکوفه هاى سفید دلربا بدهد. یعنى خنده، شادى و زیبایى دور نیست.

زندگى را ما سختش کرده ایم. در طبیعت هیچ چیز آنقدرها دور و نامربوط و غم انگیز نیست. اصلا در سال ٩٢ مى خواهم برگردم به طبیعت. زل بزنم به مورچه ها. دست بکشم به غنچه هاى گل و براى همه گربه هاى خیابانى اسم بگذارم. یک کمپین راه بندازم و هفته اى، دو هفته اى یک بار بزنم به کوه. زل بزنم به آنها که عشق هنوز دستهایشان را گره مى زند بهم. آنها که نمى توانند چشم از هم بردارند و یادم بیاید. یادم بیاید که به قول شاملو "قلب را، شایسته تر آن، که به هفت شمشیرِ عشق، در خون نشیند." ردِ هفت شمشیرِ عشق در قلبم، زل زده ام به بهارِ پشت پنجره ام و تنم کوفته است.