«در دست گلى دارم، این بار که مى آیم...»
ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٩  کلمات کلیدی: روزهای من

امروز، هواى بهار آنقدر خنکى دارد که با مانتو لرز آرامى در تن بیاندازد. بیرون مغازه ها با گلدانهاى لاله و سنبل و ماهیهاى قرمز و سبزه ها، جشن رنگ گرفته اند. راه مى روم به این همه نگاه مى کنم و یادم مى آید که پارسال همین موقع، چه دلتنگ این رنگها شده بودم و امسال دیگر دلم نمى خواست نوروز را جایى به جز ایران باشم. یاد هفت سینى که اشک به چشمم آورده بود. سفرى که از کوهها و گردنه هاى برفى شروع شده بود و رسیده بود به یک آسمان آبى تر. حالا، آسمان تهرانم، آبى تر است. همه تونالیته هاى بنفش را چیده اند جلوى رویم و توى دستم انگشترى دارم که نگینهاى سبز و زرد و سرمه اى و سرخ دارد. شالم بنفش است. من، خودم بهارم. خودم رنگها را به میهمانیم آورده ام. یادم مى ماند که نود و یک، هر چه که بود، مرا به مهمانى رنگها برگردانده. رسانده مرا به جایى که به دستم، دست راستم نگاه مى کنم و مى بینم جاى دیگرى ایستاده ام. یک سال طوفانى، مرا مثل یک پر بلند کرده و پرتم کرده جایى نامنتظر. حالا، دارد بهار مى شود. اینجا، دیگر دارد بهار مى شود.