«دیوانگى هم عالمى دارد...»
ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

مه که سر به سر موهایم مى گذارد، حلقه هایش مى پیچند توى هم. با پسرم روى شنهاى ساحل توپ بازى مى کنم. رخوت دارد تسخیرم مى کند. رخوتى که مى کشاندم به نشستن، خیال بافى کردن و هیچ کارى نکردن. اگر به خودم باشد باید حالا بنشینم روى سنگها، زل بزنم به نور محو چراغها و توى گوشم آهنگى باشد که نوازشم کند. که حال چشمهایم مثلا خوب باشد یا گل نازِ کسى باشم یا بخندم و حواسم نباشد. این آخرى را بیشتر دوست دارم. اما پسرم را بعد از چهار روز دیده ام و بچه دلش خواسته فوتبال بازى کنیم. پس موبایل توى جیبم مى ماند و به جایش داد مى زنم "گُل!" و عین خیالم نیست که مردم به زنِ دیوانه با آن موهاى فرفریش زل بزنند که در مه روى شنها مى دود. پسرم در این چهار روز انگار قد کشیده. به دیدنم چشمهایش برق مى زند و خودش را مى چسباند به من. مه، فضاى اطرافمان را مثل خیال کرده است. نورهاى زرد و سفید چراغها پخش شده اند توى مه و نمِ مه روى صورت و موهایم نشسته است. پسرم داد مى زند:" مامان بازى کن!" توپ کم باد و قراضه را شوت مى کنم و بیخودى داد مى زنم: "گُل!" و در مه دور خودم مى چرخم. غروب است، اولین روزِ سالِ تازه تمام شده... روز اول/ یک فروردین ٩٢/ایزدشهر