«نگاه کن، تمام آسمانِ من، پر از شهاب مى شود...»
ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

اسمش را گذاشته اند فانوس آرزوها، که مثلا بفروشد. لابد هنوز آدمهاى احمقى پیدا مى شوند که فکر کنند با آتش زدن یک فتیله و هوا کردن یک فانوس کاغذى ممکن است زودتر به آرزویشان برسند. روشن کردنش در این باد دم دریا مصیبت است و بدتر اینکه فانوس با تمام بزرگیش، با یک حرکت اضافى دست پاره مى شود. باد مى آید. سه نفر فانوس را نگه داشته ایم. بابا دارد فتیله فانوس را آتش مى زند و پسرم زل زده بهش. همه این ماجراها بخاطر پسرم است. تا قبلش پدرم آدم منطقى و سر سنگینى بود که نه فشفشه مى خرید و نه آرزوهایش را در فانوس، هوا مى کرد. چشمهاى پسرم از هیجان برق مى زند و نور شعله هاى کبریت توى نگاهش مى رقصد. فتیله که روشن شد، باد تند مى شود. حالا فقط بابا، فانوس قرمز را در دستش دارد و باد که آن را تکان مى دهد. وقتى بالاخره فانوس را رها مى کند، باد شوخیش مى گیرد. اول فانوس را مى کوبد به فنس دور شهرک، بعد به دیوار سوپر مارکت و انبارش و همانجا گیر مى کند. تا ما از لب ساحل بدویم، مرد دیگرى آرزوهایمان را از لبه ى شیروانى آزاد مى کند و این بار نقطه قرمز روشن، اوج مى گیرد و بالا مى رود. سینا مى گوید: " مامان ببین یه ستاره ى تازه!" ستاره ى ما نور زرد و قرمزش را با باد مى برد. مادرم مى پرسد:" آرزو کردى؟"نکردم. ترسیدم فانوس کاغذى آرزویم را جاى دورى ببرد و دستم بهش نرسد. آرزویم را توى جیب کیفم گذاشته ام و مثل کودکى که اسکناس نویى گرفته، حواسم بهش هست که تا نخورد و گم نشود. حالا بابا نفرى یک فشفشه مى دهد دستمان. با این یکى مى شود آرزو کرد. دم دستمان است و بال ندارد که به آسمان برود و شعله اش مثل خود آرزوها، جرقه مى زند، مى سوزد و تاریکى شب را براى چند ثانیه ى کوتاه هم که شده، قابل تحمل مى کند.