«بیا ره توشه برداریم...»
ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

هوا ابریست. لایه ى ضخیم ابرها، روى آسمان را پوشانده اند. سنگینى ابرها، روى ثانیه هاست. حتى بچه ها اخم کرده اند. نمى دانم مردم چطور در کشورهاى ابرى، کشورهاى بدون خورشید، زندگى مى کنند. هوا، جان مى دهد براى افسرده شدن. پسرم اخم کرده و با یک چوب شنها را سوراخ مى کند. سردم است. مى نشینم کنارش و زل مى زنم به دریا که امروز خاکسترى است و با مرز محوى جدا شده از لایه ى سفید و خاکسترى آسمان. حتى دلم نمى خواهد گوش ماهى جمع کنم. بابا، بادبادک سیاه سینا را هوا کرده و سینا نگاهش نمى کند. قهر کرده که چرا بابا نگذاشته خودش بادبادک را هوا کند. اسبها کنار ساحل با بى قرارى سرشان را تکان مى دهند. جوانهاى بومى منتظر مشترى هستند که سوارش کنند. اما شهرک خلوت است. مردم پشت پنجره ى ویلاها پنهان شده اند. دیشب خوب نخوابیدم. تمام شب دست و پاى پسرک خورد توى صورتم و خوابهاى آشفته دیدم و خوابى که دوست داشتم ببینمش، نصفه و نیمه چسبید به خوابهاى ناخوشایند. بعد خوابم نمى برد دیگر و بیرون پنجره مه بود، یکدست سفید. دلم مى خواست بزنم بیرون، برگردم تهران و آفتابم را پس بگیرم. بچه ام توى خواب غلت زد و دستش را گذاشت روى دستم. نگاهش کردم. معصومیتش، تنهاییش و خوابهایش را بو کشیدم و تسلیم شدم. من مادرم. این روزها، هى باید به خودم یادآورى کنم. روز سوم- ٣ فروردین ٩٢- ایزدشهر