« و چه اندازه تنم هشیار است.»
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٥  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

هزار رنگ سبز در تپه هاى جنگل نهارخوران حالم را جا آورد. درختهاى جنگلِ باران خورده برگهاى تازه شان را در مه پنهان کرده بودند و هوا، بوى خاک و جوانه مى داد. سعى کردم بسته هاى خالى چیپس، دستمالهاى کثیف و پلاستیکهاى رنگ و وارنگِ کنار جاده را ندید بگیرم و به نوک درختها نگاه کنم که برگهاى سبز کمرنگ داشتند و به جاده اى که آن همه رنگ سبز دلربا را دو تکه مى کرد. دلم چاى مى خواست و بعد یاد آن چایخانه جنگلى بالاى تنگه ى بوغاز افتادم توى استانبول. نمى دانم چرا. شاید به خاطر چاى و به خاطر اینکه آن سفر یکى از معدود وقتهاى زندگیم بود که عصرها چاى هوس مى کردم. بعد از سفر، یکى از خماریهایى هم که کشیدم، همین هوس چاى بود تا برگشتم به روزمرگى و باز یادم رفت عصرها چاى دم کنم تا بعد که باز چاى هوس نکردم. براى همین هوسِ چاى و سبزى درختها پرتم کرد تا تابستان استانبول. بعد همینجور بیخودى زل زده بودم به درختها و همراه جاده مى رفتم و نمى رسیدم. آخر ایستادم براى چاى. دستم به چاى مى رسید. به استانبول و تابستان و دریا و آدمهایش، نه. چایم را سر کشیدم. داغ بود و شیرین، مثل یک خاطره ى گمشده و جنگل هزار سبزش را چیده بود جلوى چشمم. خودم را با رنگ سبز سنجاق کردم به حال. به پنجم فروردین. به روستاى زیارت. به جنگل نهارخوران گرگان.