گوگلم «کشت که محبوب جهانى لیکن»
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٧  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

رفته بودیم تنها آبشار تمام خزه اى جهان را ببینیم. با کفش و کیف و موبایل و دوربینى که حالا قیمتش سر به فلک مى زند و یک بچه ى سوسول شهرى. مردم با دمپاییهاى لنگه به لنگه و بچه هاى قد و نیمقدشان از کنار ما مى گذشتند. چلپ چلپ کنان توى رودخانه مى رفتند و عین خیالشان هم نبود که روى صخره هاى گلى سر بخورند. اول زل زدیم و نگاهشان کردیم. بعد کفشهایمان را درآوردیم و زدیم به آب یخ. که تا مغز استخوانمان تیر کشید. کیف دوربین به دست اولین خوان را فتح کردیم و خوشحال رسیدیم آن طرف آب که متوجه شدیم که شش خوان دیگر مانده و باید هى برویم و بزنیم به آب و توى گل زمین بخوریم تا برسیم به آبشار کبود وال. ظاهرا این مسیر قبلا پله داشته تا دم آبشار و سیلى آمده و پله ها را برده و حالا باید با همین روش بدوى پاچه بالا زده و بچه زیر بغل برویم تا دم آبشار. گفتم خدا گوگل ایمیج را برایمان نگه دارد. امیر گفت: "آمین!" برگشتیم. قیامتِ آدم. مردمى که فکر مى کردند ما فاتحان خوشحال و گلىِ آبشارهاى دوردستیم از مسیرِ پیش رو مى پرسیدند. به آنهایى که مثل خودمان بودند و نگران گلى شدن کفش و خط افتادن صفحه تاچ موبایلشان بودند گفتیم به زحمتش نمى ارزد. بقیه لخ لخ کنان به آبشار رسیده بودند احتمالا. سر تا پا گلى برگشتیم هتل و فکر کردم به روزى که با امیر و بهاره و یوست پا برهنه و چلپ چلپ کنان رفته بودیم تا پاى آبشارِ مارگون و عجب منظره بدیعى دیده بودیم. سرخورده نشستم به ساییدن گِلهاى خشک شده از لباسهاى خودم و شوهر و بچه ام، کولى وار و فکر کردم آبشار حتما قشنگ بوده، حتما خیلى خیلى قشنگ بوده.

ششم فروردین ٩٢- على آباد کتول