حالا دیگر گوکلانها هم دریا ندارند
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٧  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

گفتند بازارچه ساحلى بندر ترکمن دیدنى است. چیزى که من از بندر ترکمن یادم بود خیابانهاى سوت و کور خلوت بود و زنهاى زیبا با لباسها و روسریهاى خوش رنگ و بچه ها با چشمهاى کشیده و لپهاى گل انداخته و صورت گرد. امیر گفت برویم. از گرگان تا بندر راهى نبود، نیم ساعت. اما خود شهر شلوغ بود و توى بازارچه پر از آدم. بچه راه رفت و نق زد که تشنمه، گشنمه، جیش دارم، گرممه، اینو مى خوام. همراه بچه از این سر بازار دویدم تا آن سرش. دنبال آب و بستنى و توالت و توپش، گرما را کارى از دستم بر نمى آمد. آخر کلافه ام کرد. دادمش دست پدرش و ایستادم به تماشا کردن دامنهاى رنگى. فکر کردم از این همه شلوغى و نق نق و بندرى که دیگر فقط اسمش بندر است، یک دامن رنگى یادگارى ببرم. هواى بیرون داغ بود. دریا رفته بود عقب و جایش را گِل گرفته بود و آشغال. چادرهاى ترکمنى زده بودند کنار هم و همه شان یک کار مى کردند: "عکس فورى با لباس ترکمنى" یکیشان که کمى ابتکار به خرج داده بود یک بزغاله بسته بود دم چادرش و یک نوشته بالاى سرش زده بود که کیوان را اذیت نکنید و عکس شخصى نیندازید. کیوان اسم بزغاله بود که داشت خیلى موقر حصیرهاى دور چادر را مى جوید. خیسِ عرق برگشتیم گرگان، با یک دامن زرد بلند با گلهاى سرخابى.