اگر به یکى از این درختها مى بستندم، به همه چیز اعتراف مى کردم!
ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٩  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

جنگل از بلوار اصلى ٧٠٠ متر فاصله داشت. دمِ غروب بود که رسیدیم. جنگل، به جنگل اوهام مى ماند. تنه ى درختها از همان پایین چند شاخه شده بود و درختها شبیه دیوانه هاى فرارى بودند که زیر برگهاى سبز پنهان شده اند. انگار که قرار بود با تاریک شدن هوا جان بگیرند و انگشتهاى باریک و قهوه اى رنگشان را تکان بدهند. به مردمى که شادمانه آتش روشن کرده بودند و هیاهوى خنده هاشان جنگل را برداشته بود نگاه کردم و فکر کردم اگر سکوت کنند، صداى ملایم و خوفناک حرکت شاخه ها را خواهیم شنید. فکر کردم مى ترسم. براى اولین بار توى عمرم از یک جنگل مى ترسم و دوستش دارم. مثل یک رویاى ترسناک بود. از همانهایى که وقتى بیدار مى شوى، خوشحالى که فقط یک رویا بوده و بس.

بعد از ترس مبهمم از جنگل، جلوى غرفه فروش صنایع دستى ایستادم و دو تا بلبل کوچک سفالى خریدم. فروشنده گفت: تویش که آب بریزى و از سوراخ بالایش فوت کنى، سوت بلبلى مى زند. سوت زدنش مهم نبود. بعد از ترسناکى درختهاى دیوانه ى جنگل، بلبل کوچک با لعاب سفیدش، انگار نوید آرامش مى داد و البته سوت زدنش هم حقیقت داشت. پسرم شب نیم ساعت در اتاق کوچک هتل سوت بلبلى زد و خودش و کف اتاق و تمام پتوها را خیسِ آب کرد.

هفتم فروردین ماه/جنگل النگدره/گرگان