«اى ساربان،آهسته ران، کارام جانم مى رود...»
ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٩  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

دستم را کشیدم به دیواره ى آجرى بناى هزار و هفت ساله و فکر کردم چند نسل آمده اند و رفته اند و مثل من دست کشیده اند به این آجرها و برج ایستاده و زل زده و دغدغه هاى خاکى و غریبه ى آدمها، دلش را نلرزانده. در کوچک و باریکى از کنار یک سکوى آجرى باز مى شد به داخل گنبد. داخلش یکى از عجیبترین حسهاى فضایى را تجربه کردم، یک استوانه ى ۵٧ مترى از آجر در یک فضاى تهى. خالى، تیره و ساده. در را که مى بستند حس مى کردى داخل یک چاهى در شب و فریادت، هر چه که بود، هزار بار انعکاس پیدا مى کرد و آخرش هم به هیچ جا نمى رسید. دخترک راهنما گفت سلطان قابوس دستور ساخت این برج را داده و این برج راهنماى کاروانها بوده در مسیر جاده ى ابریشم و ده مترش هم زیرِ خاک است. هرگز هم هیچ کس را در این فضاى خالى دفن نکرده اند و مقبره نبوده است. گنبد قابوس هیچ روح سرگردانى در فضاى بى انتها و خالیش نداشت و با این حال، وقتى که خوب به بالا نگاه مى کردى و سرت که گیج مى رفت، حفره ى خالى جان مى گرفت و با صداى این همه آدمى که این همه سال در خالى درونش داد کشیده اند، فریادهاى فروخورده اش را پس مى داد. هزار برابر، هزار سال، هزار فریاد و بعد دیگر مدام برج بود که داد مى زد و پا مى کوبید و مردم، دیگر سکوت مى کردند. بعد از هزار و هفت سال، نوبت حرف زدن به برج رسیده بود.

 ٨ فروردین ٩٢/ گنبد قابوس