«دشتهایى چه فراخ...»
ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٢  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

آمدن به اینجا هم قصه داشت که حالا جداگانه باید بنویسم. همینقدر بنویسم که اول شهرها کوچک شدند و جاده ها باریک شدند و دور تا دور جاده تا چشم کار مى کرد دشت شد. بارها هوس کردم ماشین را بزنم کنار و در دشتها بروم، بدوم. آنقدر که صداى هیچ ماشینى را نشنوم و دشت را حس کنم. اینجا هم دشتهاى زرد و سبز کمرنگ و سبز تیره جلوى چشمم بود. آخر ماشین را نگه داشتم. باد مى آمد. بادِ خوب و سکوت بود و سکوت. بعدتر در جاده هاى روستایى رفتیم تا برسیم به اینجا. حالا در یک خانه روستایى باز سازى شده هستیم. توى سفر روزها تندتر مى گذرد. اینجا همه چیز مثل رویاست. مثل خیال. حالا دامن زرد و سرخابیم را پوشیده ام و روى نمد دراز کشیده ام و دیوارهاى دورم کاهگلى است. اینجا قشنگ است. خودم انگار توى خوابم و دارم خواب دشت و جنگل را مى بینم. در خوابم صداى بره اى مى آید.

 نهم فروردین ماه- ترکمن صحرا