بچه جانم، دردت به جانم خداییش...
ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٤  کلمات کلیدی: من و پسرم

مبین و خانواده اش قبل از عید از ساختمان ما رفتند. تصور روزى که مبین نباشد، براى من تمام این یک سال ترسناک بوده. تا حالا سینا دوستى اینقدر صمیمى نداشت. مبین عملا تمام این یک سال همبازى مدامِ سینا بود و در شش ماه آخرِ سال، روزى نبود که با سینا پیش هم نباشند. رفتنِ مبین، همزمان شد با فرستادن سینا به شمال. صبحى که داشت مى رفت بهش گفتم که مبین رفته. پرسید یعنى دیگه برنمى گرده؟ گفتم نه، ناراحت شدى؟ گفت بله. همین. و تمام. دیگر نه سراغى از مبین گرفت. نه حرفى زد و نه یک کلمه پرسید که مبین چرا یا کجا رفته. از تعطیلات هم که برگشتیم لگوها را ریخت کف اتاق و نشست به بازى.

 نپرسیدن و نگفتن شیوه ى دفاعیش است. پسرم، پسر کوچک هفت سال و نیمه ام خیلى تودار خیلى خیلى مغرور و حساس است و چقدر من دردم مى آید وقتى این رگه هاى روحش را کشف مى کنم. حالا که بچه است ولى دنیاى لعنتى آدمهاى حساس را خیلى بیشتر اذیت مى کند. سکوتش و پنهان کردن حرفهایش، ارتباط برقرار کردن را برایش مشکل مى کند و واى از غرورش. دیروز زمین خورد. محکم. کف یکى از دستها و زانویش زخم شد. به زور گریه اش را نگه داشته بود که چیزیم نیست. مى دانستم که اگر خانه بود براى این زخمها گریه مى کرد ولى آنجا جلوى دوستانش غرورش مهمتر بود. شب که داشتیم مى آمدیم خانه مادرم ازم قول گرفت که زمین خوردنش را لو ندهم. گفتم باشه. باز دردم آمد. اینها را که براى امیر تعریف مى کنم، مى گوید: "اى جان!"، از غرور پسرش کیف مى کند. من اما دردم مى آید. از دنیایى که مى شناسمش و مى دانم که آدمهاى هوچى و پُر حرف و پُررو را چقدر بیشتر دوست دارد و از آدمها، بهتر بگویم زنهایى که مى شناسم و مى دانم چه سختشان بوده/هست، ارتباط برقرار کردن با مردهاى ساکتِ مغرورشان و بیشتر از همه دردم مى آید چون مى دانم این خلقیات چقدر عمیق از حالا، جز ذات پسرم است و هیچ وقت، حتى اگر بخواهد، نمی تواند تغییرش بدهد.