«دستهایم را در باغچه مى کارم.»
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٤  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

از سفر که برگشتم، گلدان سنبل خشک شده بود. آن همه زیبایی، سرش را چسبانده بود به شاخه سبز کنارش. گلهای خشک غمگینم می کنند. در شهر ولی همه جا برق تازگی می زد. گلهای تازه. پیاده روهای تمیز. خیابانهای خلوت. جوانه ها. شکوفه ها و تا دلت بخواهد رنگ بنفش. انگار کسی عجله نداشت روزش را شروع کند. پیاده روها خلوت بود و جای پارک همه جا بود. بعدتر دیگر دلم می خواست روز شروع شده باشد. دلم می خواست دوباره همه چیز نظم بگیرد. دوباره از این سلسله ی کند بیرون بیایم و هر روز راهم را بکشم تا شهر شلوغ و کارگاه و نامه های بی پایان.

 اما شهر مثل من عجله نداشت. دفتر هم خبری نبود. منشی ها نشسته بودند. کج. حرف می زدند و کس دیگری هم نبود. نماندم. توی قلبم کبوتر بی قرار کوچکی داشت بال بال می زد. راه افتادم توی پیاده روهای شهرم. سبز. سبز. سبز کمرنگ. تا چشم کار می کرد. خانه ی مادرم که رسیدم دیدم گلدان خشک سنبل را گذاشته اند پشت در. گلدان را نگاه کردم. باید به مادرم بگویم دور نیندازندش. سال دیگر دوباره سبز می شود. دوباره گلهای بنفش می دهد.

 شاخه های خشک، خدای غافلگیری هستند. یک روز، ناغافل، می بینی که باز سبز شده اند. دنیا با ما شوخی دارد. شوخیش گاهی غافلگیر کننده است. گاهی خوشایند. گاهی هم گیجت می کند که من کجا، این نقطه ای که حالا ایستاده ام تویش کجا. بعد می بینی که جایی، توی مسیر، چیزی عوض شده. دو تا نقطه جا به جا شده اند و کلا کلمه زیر و رو شده. شیر بوده، شتر شده. یا چه می دانم کیک بوده کتک شده یا کتک بوده و کبک شده.به همان سادگی و مسخرگی که ادبیاتمان اجازه می دهد کلمه ها اینقدر دمدمی باشند و آدمها حواسشان نیست. من حواسم هست؟ نه. نیست. من فقط می دانم که گلدان خشک سنبل را، اگر بهش آب بدهم، باز سال دیگر گل می دهد. فقط همینقدرش را می دانم.