یکى بردارد مرا به خودم پس بدهد.
ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٥  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم

خانه ام چیزیش شده. دلهره دارد. نامرتب است. خودش را مى زند به در و دیوار. لباسها را مرتب مى کنم. کفشها شورش مى کنند. کفشها را مى چپانم توى جا کفشى. قابلمه ها از آشپزخانه اعلام جنگ مى کنند. وسط شستن قابلمه ها، رختهاى تمیز داد و هوارشان بلند مى شود. تا رختها را جابجا کنم کف پذیرایى پر اسباب بازى شده و تا تشر بزنم به پسرک که بیاید جمع کند، مى بینم کوسنهاى مبل کف زمین هستند. دو روز است مدام راه مى روم و شمشیرم را از شکم این حریف خیالى، فرو مى کنم در شکم آن یکى و هنوز مدام همهمه است و چیزى به روحم چنگ مى زند. یکى از همین روزها، خانه چنگالهاى طلاییش را در تنم فرو مى کند که "آخر به چنگم افتادى." و مثل جادوگرهاى بدجنس قصه ها مى خندد. مى خواهم این تعطیلات دیگر تمام شود.