ماجراى جغدى که دیگر غمگین نبود.
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٩  کلمات کلیدی: روزهای من

قرار شد دیکته را روى دیوار آشپزخانه بنویسد. داشتم خورش قیمه درست مى کردم با سیب زمینى سرخ کرده و مخلفات. گفت: "خانوممون گفته از ق دو نقطه و غ یه نقطه دیکته بگى." روى برگه نوشته بود کلاغ، مرغابى، غاز و یک سرى جانورهاى دیگر. از قاف فقط قورى یادم مى آمد و قیف و نمى دانستم چطورى ربطش بدهم به این جانورها. پسرک منتظر قصه بود. قصه اى که مادرش از قاف و غین و جغد و قورى بسازد. گفتم بنویس. داشتم سیب زمینیها را خلال مى کردم. رب را هم ریختم توى ماهیتابه و با کره تفت دادم. زعفران را دم کردم و گذاشتم روى کترى. روى دیوار آشپزخانه ام پرنده ها، احوال جغد را مى پرسیدند. جغدى که دیگر غنچه ها را دوست نداشت. پسرم سرش را برگرداند و پرسید: "چرا؟" طاقت نداشت تا آخر قصه صبر کند. لیمو عمانى ها را انداختم توى قابلمه و خورش را هم زدم. فکر کردم جغد چرا نباید غنچه ها را دوست داشته باشد؟ روى لیست کلمه ها زیر غنچه نوشته بود تیغ. گفتم تیغ رفته بود توى بالش. پسرم گفت: ”آها." بعد پرسید:" مامان پس ق دو نقطه چى میشه؟" پرنده ها، قورى و قند و قاشق برداشتند و رفتند دیدن جغد. یکیشان که عاشق پیشه بود قلبش را هم داد به جغد. پسرم غر زد: " بسه دیگه مامان، شیش خط شد." حال جغد خوب بود. نشسته بود داشت با دوستهایش چاى مى خورد. در من مادرى دیکته ى بچه اش را گفته بود و خورش قیمه پخته بود. در من زنى بى قرار بهار بود و بهار قایم شده بود پشت پنجره ها. در من زنى بود که بال نداشت ولى تیغ خونین و مالینش کرده بود. در من زنى داشت جان مى کَند. زنى که حیوانهاى قصه اش میهمانى چاى راه انداخته بودند و خورش قیمه اش جا افتاده بود.