«احتمال گریستن ما بسیار است.»
ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٠  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

یک روز زل مى زنم توى چشم دور و بریها و داد مى زنم من آنى نیستم که شما فکر مى کنید. براى نقشهاى مختلفم، دادهاى مختلف هم باید بزنم. آنجا که از اولش آجرها را کج چیده ام تکلیفم روشن است. هوار مى زنم که چقدر این همه سال حوصله ام را سر برده اند با حرفهایشان. چقدر نشستن، سکوت کردن و سر تکان دادن سنگین بوده برایم. مى گویم خیلى سخت است لبخند زدن وقتى دلت مى خواهد داد بزنى "از نظر من شما یک مشت احمقید!" و بعد دوباره تکرار مى کنم: " یک مشت احمق!" و کمى مکث مى کنم تا بهتشان را تا زنده ام به یاد داشته باشم.

جایى هم هست که باید داد بزنم من مادر خوبى هم نیستم. خودخواهم. مدام در آینه چشمهاى پسرکم دنبال خودم مى گردم. عشقم به این بچه یک طرف، اما وابستگیها دیوانه ام کرده است. براى مادرم، حنایم رنگى ندارد. دادهایم را زده ام و او هم عادت کرده که دختر حالا سى و اندى ساله ى مهندسش جایى حوالى حسادتهاى کودکانه اش گیر کرده است و هنوز دلش مى خواهد بیشتر از برادرش دوستش داشته باشند.

 براى دوستهایم هم مى گویم با اینکه شادى لحظه هایم بوده اند اما عمق غمگین روحم را جایى از همه شان پنهان کرده ام. یکى هم هست که باید بهش بگویم که چه دیوانه وار این راه را همراهش آمده ام و چه آرام و نامحسوس، تبدیل شده ام به این آدمى که هستم. که نمى دانم کجاى قصه، دخترک شاد را جا گذاشته ام و زنى با لوسیون بتامتازون را که به آینده با تردید نگاه مى کند، با خودم آورده ام. همه این حرفها را که زدم، دیگر جایى ندارم بروم. روى ویرانه ى پلهاى پشت سرم مى نشینم و براى شیدایى که دیگر نیستم یک دل سیر گریه مى کنم.