دلتنگى خر است!
ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۱  کلمات کلیدی: از دلتنگی و شیاطین دیگر

ف.بوکم برایم ایمیل زده که تولد خانم آ. است. آبرودارى کن. پاشو بیا روى والش یک چیزى بنویس. زیرش خیلى مودبانه توضیح داده که چون تو آ. را کلوز فرندت کرده اى، من همچین پیشنهادى مى دهم والا صلاح مملکت خویش خسروان دانند و اصلا به من چه.خودم قبلش زنگ زده بودم به آ. گفته بود جایت خالیست. کاش مى آمدى براى کیک.

کارگاه بودم. آفتاب افتاده بود روى سرم. با کتانیهاى بنفشم روى سنگها راه مى رفتم و به صداى قدمهاى خودم گوش مى کردم: قرچ. قرچ. کانکس سفید و آبى را تصاحب کرده بودیم. من و همکار پیر و پر حرفم. بماند که تمام راه تا کارگاه را من بلبل زبانى کرده بودم براى مهندس د. که همین همکار حرف نزند. بدیش این است که وقتى بیفتد به حرف هر جمله را حداقل سه بار مى گوید.  بعد مهندس د. رفت جلسه و من ماندم و کانکس دراز و خاکى و همین همکار عزیز.

 بعد همانطور که موبایل به دست روى سنگها قرچ قرچ مى کردم دلم براى همه شان تنگ شد. خانم ا.، آ. خودم، ف.، همکار خردادى و ق. پلنگ و حتى دخترک با اخم گاه به گاه و آن یکى که تازگیها آمده بود سمت چپم مى نشست. کارگاه توى آفتابِ بى جهت داغِ بیستم فروردین ساکت و خالى به نظر مى رسید. تلفنم تمام شد. یکهو تمام دلایلِ به وقتش منطقى رفتنم، به نظرم مسخره آمد. دلم مى خواست پیش بچه ها باشم. عکس بیندازم و کیک بخورم.خیلى ساده. بى منطق و کودکانه.