« خدا جون متشکریم که چشم دادی بهمون»
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٩  کلمات کلیدی: روزهای من

 آن زنی که داشت پیاده‌روهای آفتابی خیابان را گز می‌کرد، احتمالا داشت گریه می‌کرد. نگران که نشدی؟ چیزی نیست. زنی که عینک آفتابی به چشمش زده و عصر داغ تهران را راه می‌رود، دلش می‌خواهد راه برود. زن، همان موقع دلش می‌خواست بلند زار بزند. دلش می‌خواست بنشیند گوشه پیاده رو و آنقدر گریه کند که از حال برود. اما تا وقتی که به ماشینش برسد، حالش بهتر شده بود. دیگر دلش نمی‌خواست داد بزند. حتی اشکهایش هم بند آمده بود. برای همین بود که به جای اینکه تاکسی بگیرد داشت راه می‌رفت. زنها را که می‌دانی، عجیب و غریبند. گاهی همین راه رفتن و گریه کردن حالشان را بهتر می‌کند. با این همه متشکرم که عینک آفتابی و خیابانهای بی‌سایه تهران را آفریدی!