«من گم شده بودم.»
ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٢  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

حالِ خوب، فروکش کرد و جاى خالیش ماند که توى ذوقم بزند. رسیدم به آن نقطه ى پوچى که بند بند وجودم ورد"خوب که چى؟" را زمزمه مى کردند. تنهایى خنجرش را گذاشته بود بیخ گلویم. نمى ترسیدم. فکر کردم مى میرم فوقش. تنهایى خنجرش را کنار کشید و از روى سینه ام بلند شد. بهش برخورده بود. بى تفاوتى، مرگش است. رفت خنجرش را بگذارد بیخ گلوى یکى دیگر. بچه ام شاید، که مدام نق مى زند:"آخه من تنهام!" و من بى رحمانه جواب مى دهم که همین است که هست. دامن سبزم مچاله بود روى زمین. برش داشتم. فکر کردم دیگر هیچ وقت دوباره زیر آفتاب این دامن را نخواهم پوشید. دیگر هیچ وقت به دخترى که در عرشه اى آفتابى رو به جزیره دور مى خندد، حسادت نخواهم کرد. خالى بودم. از عشق. از درد. از افسوس. از خودم. خالىِ خالى. تنهایى سوئیچ سبز ماشینم را دراز کرد طرفم:"برویم؟"،"برویم."