حالت را مى فروشى بچه؟
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢۳  کلمات کلیدی: من و پسرم

داشتم رختهاى شسته را آویزان مى کردم. آمده بود گیره هاى لباس را بهم بدهد. به اصطلاح خودش "بفروشد." یکى از بازیهاى زمان کوچکتر بودنِ سینا و با حوصله بودنِ من بود که مى آمد و دانه دانه گیره هاى لباس را به من مى فروخت و سر هر کدام پول خیالى را مى گذاشتم کف دستش و باز گیره ى بعدى، تا لباسها تمام مى شد. امروز تا دوید طرف سطل گیره ها دادم درآمد که "حوصله ندارم سینا! مى خوام زودتر لباسها رو آویزون کنم. کار دارم..."

کار که نداشتم. مى خواستم زودتر لباسها تمام شود و بروم دراز بکشم روى تخت و زل بزنم به صفحه موبایلم. سرش را خم کرد و گفت که زود بهم گیره ها را مى دهد. من لباسها را برمى داشتم و مى گفتم یک گیره مى خواهم یا دو تا. خودش تند و تند گیره ها را مى داد و زمزمه مى کرد که این یکى مخصوص است و آن یکى آتشى است، از این صفتهاى بامزه ى اختراعى خودش. حرفى از پولِ گیره ها نزد و فقط گیره ها را داد دستم. لباسها که تمام شد، با حوصله ایستاد بالاى سر لباسها و گیره ها را شمرد و گفت:"پنجاه هزار تومن مى شه!" پرسیدم:"مى شه تراول بدم؟" گفت:"بده." تراول خیالى را دادم دستش. گرفت. تشکر کرد و گذاشتش توى جیب خیالى شلوار خانه ى قرمز بدون جیب و جست و خیز کنان برگشت به اتاقش.