باران براى که مى بارد، مثلا؟
ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢٦  کلمات کلیدی: دغدغه های ذهنی من

رسیده بودم به پوچى. به آن لحظه اى که آدم موهیتوى بدون الکلش را فرو مى دهد و زل مى زند به باران. باران داشت سنگفرشها را مى شست. بارانِ دیوانه حواسش به عصرِ شنبه نبود. من فکر کردم اشکال از باران و شنبه نیست. وقتم براى فکر کردن زیاد است. فکر کردن و به هیچ نتیجه اى نرسیدن هم مى شود همین که موهیتو بخورى و به باران گیر بدهى. بعدتر ترافیک حسابم را رسید. این همه راه، این همه سال و شده ام زنى که در باران رانندگى مى کند و به تمدید پروانه ى پایه دو فکر مى کند.

در باران باید به عشق فکر کرد. عشق، سر شاخه درختى نشسته بود، بى خیال قطره هاى باران. خیس و آب چکان داشت آواز مى خواند. آواز بى ربطى که کلمه هایش را بوق و ترافیک و صداى ماشینها قورت مى داد. دیگر آنقدر جوان نیستم که بزنم کنار. شاخه ها را بروم بالا و پهلوى عشق بنشینم به خواندنِ چرندترین آواز دنیا و فکر کنم که زندگى را به خاطر عشق آفریده اند. حالا فکر مى کنم خدا حوصله اش سر رفته بود و روحش را دمید در این جانورهاى کوچک و پیچیده و گذاشت در این زمین بپلکند و همه چیز را از هیچ، بیافرینند. آتش. چرخ. عشق. برجها و وابستگى.

 من دیر به دنیا آمده ام. آدمهایى که سکون دیوانه شان مى کند یا باید با نیزه اى دم غار ایستاده باشند که پلنگ بچه هایشان را نخورد و یا کنار مخترعِ احمق چرخ زانو زده باشند روى زمین با یک حسِ ستایش ابلهانه. بعد مى توانستم بروم زیر اولین ماشین یا اینکه در دفاع از غارم بمیرم. فرقى نمى کرد. مهم این بود که زندگى کرده بودم. حالا فقط با نوک همین انگشت اشاره دست راستم زنده ام. ولم اگر کنید ماشینم را مى کوبم به همین درخت که عشق بیفتد و بعد بى رحمانه لهش مى کنم و مى روم پى تمدید پروانه نظام مهندسیم و به هیچ چیز دیگر جز شامِ شبِ بچه ام فکر نمى کنم.