و زخمهاى من همه از "بى خوابى" ست، عشق چند مَنه؟
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱  کلمات کلیدی: روزهای من ، من و پسرم

امروز خوب بود. از آن خوبهاى ساده. پسر را که از مدرسه آوردم، نیم ساعت خوابیدم. خوابى که دیدم بد بود. امیر آن کت آبى دیروزى تنش بود و داشت مردى را مى زد. مرد در دستهایش پرِ کاه بود و مى ترسیدم بمیرد. من خیلى دور ایستاده بودم و انگار جایى سینا را تنها گذاشته بودم که دلم شور مى زد. چشمهایم را باز کردم. قلبم دیوانه شده بود اما بقیه بدنم این چیزها حالیش نبود. خواب بد هم سرحالش آورده بود. با سینا رفتیم آشپزخانه. مثل روزهاى با حوصلگى چهار سال پیشم با هم آشپزى کردیم. برنج پیمانه کرد و شست و ریخت توى پلوپز، مشعوف. کباب را گذاشتم بپزد. بعد نشستیم به ریاضى حل کردن. ریاضى خوب است. ریاضى صلح است. بدون داد و هوار درس تمام شد. بعد زیر دست و پایم پلکید و بازى کرد تا من آشپزخانه را مرتب کردم و ظرفها را شستم و شامش را کشیدم. تن تن مان را که خواندیم یکى زدم روى شانه خودم که "مادر خوب" صد سال بود شاید که این احساس را نداشتم.