با دل من بساز خلاصه، اى الهه ناز یا حالا هر چى
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۳  کلمات کلیدی: روزهای من ، سی و خورده ای سالگی
کانکس گرم بود و داریوش داشت مى خواند و آسمان، خیلى آبى بود. نشستم به چک کردن نقشه هاى برق. رییس گفته بود فورى، تا ظهر. ساعت یازده بود و من بروفن خورده بودم و منتظر اثر کردنش بودم. تا اثر نمى کرد نمى شد روى نقشه ها تمرکز کرد. به جایش گفتم چاى کمرنگ مى خواهم و بیسکوییت سلامت خوردم و زل زدم به آسمان. تا درد راهش را بکشد و برود دو تا بیسکوییت خورده بودم با چایم. بعد حواسم رفت به نقشه ها. در این یک ساعت، جان مریم چشمهایش را باز کرد و آدمها از آدمها زود سیر شدند و در آن شام مهتاب کنار هم نشستند و الهه ناز با دلشان ساخت و مرغ سحر ناله سر کرد. نتیجه بررسى را تایپ کردم و ایمیل کردم براى رییس. فلشم را دادم دست همکارم که این سلکشن را براى من هم کپى کن. بعد خوش خوشان رفتم تا دم در بزرگ و سفید. وقت داشت زود مى گذشت و یک جایى توى دل من ابى افتاده بود روى دور و داشت مى خواند " زندون تنُ رها کن، اى پرنده پر بگیر." آسمان، پرنده نداشت. ابرهاى چاق و خوشحال سفید داشت. برجها کنار هم ایستاده بودند. دیلاق و نصفه و نیمه.   خودم را دوست داشتم. یک جور خوبى بى دلیل خودم را دوست داشتم.