آغوش بى دغدغه یا کاپوچینو خریداریم.
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٦  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
دارند مغازه بازى مى کنند. پولهاى مونوپولى را برداشته اند و ریز ریز حرف مى زنند. پسرم تو دماغى و دخترک با صدایى بلندتر و تیزتر. من، کمرم را چسبانده ام به کاناپه و فکر مى کنم خوش به حالشان که حوصله شان سر نمى رود. حوصله ام سر رفته. چقدر جمعه ها نفرت انگیزند. چقدر از این روز ساکت و خلوت متنفرم. حتى شنبه را ترجیح مى دهم بهش. دلم مى خواهد بزنم بیرون. راه بروم. آنقدر بروم که به ته جایى برسم. تهران ته دارد؟ عشق چى؟ مادر بودن؟ حالا که هیچ جا ته ندارد از جایم تکان نمى خورم. نمى روم. دراز کشیده ام روى کاناپه صورتى. فکرم براى خودش رفته سفر. جایى حوالى روستاهاى مه آلود شمال مکث کرده و مى گوید بیا. فکر مى کنم واقعا هم "عمرى دگر بباید بعد از وفات ما را." و حتى این یکى را در "امیدوارى" هم طى نکردیم. به کسالت گذراندیم و جمعه و هى کش آمد، کش آمد و یک روز تمام شد.  گریه مى کند دخترکم، طفلکى...