خواهرم، دل پُرت را...
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٧  کلمات کلیدی: غر می‌زنم، پس هستم
زن هنوز از در اتاق تو نیامده بود که حرفهایم سر ریز کرد و تا بخواهم جلویشان را بگیرم چشمه جوشان حرفهایم قل قل زد و کلمه هایم  ولو شدند توى اتاق فسقلى با آن آینه هاى سه طرفش. کلمه هایم شبیه کلمه هاى خودم نبود. جمله ها، غرغرهاى غریبه زنى خسته بود که حوصله خودش را هم نداشت. من این منِ خسته را نمى شناختم. خط و نشانهایش غریبه بود، حرفهایش حتى. زن بیچاره داشت به حرفهایم گوش مى کرد و جان مى کند که از کلاف سردرگم حرفهاى من نکته مثبتى بکشد بیرون و امید زندگى بدهد مثلا. من اما دلم نمى خواست نکته مثبتى بشنوم. مى خواستم تمام این زهر توى جانم را کلمه کنم و خالى کنم توى اتاق زرد کوچک. زن که گفت تمام شد و آینه را داد دستم، دنبال بهانه دیگرى مى گشتم که نگهش دارم. موهایم را کوتاه کنم؟ رنگ؟ بند بیندازم؟ زن اما فرار کرده بود تا ته اتاق تا فیش مشترى بعدى را بگیرد. بلند شدم. بدون اینکه به ابروهایم نگاه کنم تکه پاره هاى شکسته قلبم، جمله هاى نصفه ام و "این چه غلطى بود، کردم"هایم را از کف اتاق جمع کردم و راه افتادم طرف در و از چشمهاى زنى که اسمش را بلد نبودم و اینقدر جلویش برهنه شده بودم، فرار کردم.