آسانسور گفتى و کردى کبابم!
ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٩  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان
وجود آسانسور روى زمین وسط سالن بى معنى به نظر مى رسید. در کابین باز و بسته مى شد و کلیدهاى رنگى طبقات روشن بود اما آسانسور ایستاده بود. جایى را نداشت برود. شاید باور نمى کرد که آخرین روزهاى آرامشش را مى گذراند، که از این به بعد محکوم است که تا جان دارد یک مسیر عمودى را روزى هزار بار بالا برود و پایین بیاید. به هیچ جا نرسد و هیچ مسافرى چند ثانیه بیشتر مهمانش نباشد. روى قسمت بیرونى بدنه فلزى کابین آسانسور کسى با خط خوش نوشته بود: "عجب بیهوده مى تازیم." قلبم تیر کشید. فکر کردم یک روز مسافرى سوار آسانسور مى شود و نمى داند که یکى، جایى از سر دلتنگى روی آسانسورش این بیهوده تاختن را نوشته. آسانسور دهانش را باز کرد. دو تا از همکارهایم را بلعید، چند دقیقه نگهشان داد و بعد نجویده و هضم نشده پسشان داد. فکر کردم بدهم پشت گوشم چیزى را خالکوبى کنند. حرفى، شعرى، شعارى که بودنش گرمم کند، یک چیز قایمکى براى خودم. اما چیزى یادم نمى آمد. روى مچ دست چپم نوشته بودم"مالیات"، با خودکار بنفش، پاک هم نمى شد. ترسیدم یک روز کسى موهایم را بزند کنار تا به آن نقطه مخفى پشت گوشم برسد و بعد ببیند نوشته ام "تمدید پروانه پایه دو" یا "پیگیرى تغییرات مساحت زیربنا" یا "کادوى روز معلم" و هیچ جادویى نمانده باشد. شعرهایم هم داشتند ته مى کشیدند، با تمام قوا، پیش به سوى نابودى...