او دلش می‌خواست زیر کولر خانه‌اش ماستش را بخورد لابد!
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٦  کلمات کلیدی: آخه من لیبل این پست رو چی بزنم؟

زیر آفتاب داغ نیمروز که توی سر سگ بزنی از زیر سایه بیرون نمی رود، ساعت شنای خانمهاست. رفته‌ایم لب دریا، من و پسرک. زنک گشت ارشادی حاضر در منطقه گیر می‌دهد به بچه. می‌گوید چند ساله است؟ مکث می‌کنم. مانده‌ام که بگویم چهار یا پنج که گیر بهم ندهد. بعد فکر می‌کنم گور بابای زنک! از حالا جلوی بچه‌ام دروغ بگویم که چه؟ می‌گویم: «پنج!» زنک مکثم را به پای دروغ گفتنم گذاشته و می‌گوید: «این پنج ساله نیست! اگر خانمها اعتراض کردن باید بره بیرون!» گفتم: «تو نگران نباش! اگه خانمها اعتراض کردن من خودم جوابشونو می دم.» می رود. با مقنعه سیاه و مانتوی قهوه‌ای تیره و با آن صورت بی‌ریختش زیر چترش می‌نشیند. بیخود نیست که خل شده. توی این هوای داغ گله به گله زنهای خوشگل و خوش هیکل جلوی رویش با بیکینی رژه می روند آن وقت او مثل یک زاغ سیاه مجبور است بپایدشان...