خاله سوسکه، زن من میشى؟
ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٠  کلمات کلیدی: روزهای من
هنوز کارگاهم. یکى از ستونهایى که از کارخانه آمده کج است. یک روایت هم مى گوید ٢ سانتیمترى درازتر است. چند تا ستون دیگر هم مشکل دارند. این شده که الان سرپرست کارگاه، ناظر، سر ناظر و آن یکى رییسمان که رییس همه ناظرهاست - یعنى این سلسله روابط مدیر طرح توى حلقم!!! بعد این همه مدت هنوز نمى دانم چى به چى است.- با مهندس نقشه بردار رفته اند توى سایت و خبرى ازشان نیست. من توى کانکسم.ناهار، ماهى خورده ام. یک صورتجلسه با مهندس دفتر فنى پیمانکار امضا کرده ام و تازه متوجه شده ام که اینجا سمت هم دارم: "مهندس ناظر معمارى" تلفن زده ام مدرسه که بچه را با آژانس بفرستند خانه. مسئول روابط عمومى دعوایم کرده که چرا در جلسات آموزش خانواده شرکت نمى کنم. دارم توى ذهنم برنامه هاى امروز و فردا را مى چینم کنار هم. یک ستون کج است. من اینجا مانده ام و خوابم گرفته. اینجا یک ستون کج است. در من یک ستون راست نمانده، فوتم کنند فرو مى ریزم. یکى مرا ببرد خانه. برایم گل گاو زبان دم کند با لیمو عمانى. شانه هایم را ماساژ بدهد. قربان صدقه ام برود. من باید زن بگیرم، اینجورى نمى شود زندگى کرد!