«مگر در نهر تنهایى چه مى شوید؟»
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٢  کلمات کلیدی: خاطرات سفر

اگر صداى پنج بچه امان مى داد، سکوت روستا را مى شد شنید. تا چشم کار مى کرد خاک سرخ و خانه هاى سرخ و دره و سبزى. بعدتر آتش درست کردیم کنار رودخانه و بچه ها مشت مشت چوب خشک جمع کردند و در آتش ریختند. صورت بچه ها گل انداخته بود. من زل زده بودم به آتش و فکر مى کردم چقدر لحظه مان کامل است. با سکوت و صداى چرق چرق چوبهاى خشک که مى سوزند و صداى آب و صداى دوردست و گنگ اذان. زل زده بودم به آتش. آتش بزرگ مى شد و کوچک مى شد و صدا مى کرد و من نگاهش مى کردم. بعد تا سرمان را بلند کنیم غروب شده بود. کوچه هاى خاکى را پیاده آمدیم تا خانه با بچه هایى که از زور خستگى نمى توانستند راه بروند. سکوت و غروب و خاک سرخ و اکسیژن و تا برسیم به خانه شاپرکها دور لامپ پیدایشان شده بود. پسرم پرسید مامان تو مى تونى تو این خونه زندگى کنى؟ گفتم آره و فکر کردم نه. سکوت خوب بود ولى چیزى کم داشت. من خوب بودم ولى از جنس خاک سرخ و ده و رود نبودم. روز خوب بود ولى دیگر تمام شده بود.  دومین روز. هنجن.