جاودانگى روى سرسره آبى و خاکسترى در ساعت ۵ و ٢۵ دقیقه
ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٥  کلمات کلیدی: روزهای من

نشسته بودم روى نیمکت پارک و ورد "آروم باش" گرفته بودم براى خودم. ساعت ٢ از شرکت راه افتاده بودم و سه ساعت بعدش نشسته بودم روى نیمکت پارک تا ماشینى که داغ کرده بود خنک شود و امیر بالاخره پیدایش بشود. مکانیک پاى تلفن گفته بود عجله نکن، نزار آمپرش بالا. یک چشمم به عقربه آمپر، صد متر به صد متر ایستاده بودم تا برسم اینجا. استیصال اینجور وقتها مى آید سراغم، لوسم لابد. که فکر مى کنم چرا کسى نیست که اینجور وقتها بشود بهش زنگ زد که بچه را بردار. کسى که هست ولى هر کدام یک جور گرفتارند. درست همان وقت و همان ساعت گرفتارند. امیر کلاس داشت و موبایلش خاموش بود. پدرش گوشى را برنمى داشت. راه مادرم براى آن ساعت آمدن دور بود. وسط آن استیصال نیم ساعت هم زنگ میزدم دفتر مدرسه و کسى گوشى را برنمى داشت، نور على نور. آخر به خودم گفتم تنهایى دختر جان، باور کن که خودت با بچه ات با ماشین زاقارت هفت ساله ات تنهایى. ماشین را پارک کردم سر خیابان مدرسه و پیاده رفتم تا دم مدرسه. ساعت ۴ بود. بچه را فرستاده بودند کلاس حل تکلیف. شاد و خندان پیدایش شد که همه درسام تموم شد. راه افتادیم طرف ماشین. براش تعریف کردم که ماشین خراب شده و باید ببریمش تعمیرگاه. گفته بودند آب بریز توى رادیاتش. رادیات را مى دانستم کجاست. در کاپوت را زدم بالا، براى اولین بار. در رادیات باز نشد. از مردى که پشت فرمان ۴٠۵ نشسته بود، هندز فرى توى گوشش بود و داشت آدامس مى جوید خواستم کمکم کند. مرد هم از پس در رادیات بر نیامد. آخر آب ریختم توى مخزن کنارش. بعد با دستهاى سیاه نشستم پشت فرمان و فکر کردم روزى که مانتوى خردلى و شال یشمى پوشیده ام، روز خراب شدن ماشین نباید باشد. ماشین، که این چیزها حالیش نیست. باید یک مانتوى سیاه عصبانى داشته باشم و یک شال سرمه اى مثلا. یک گوشه ماشین باشد، لباس مخصوص وقتهاى خراب شدن ماشین! سه چهار تا اسمس عصبانى زدم به امیر که بعد ساعت کلاس هنوز موبایلش خاموش بود. بعد آمدیم تا دم همین پارک. شارژ گوشى رسیده بود به ٢٠ درصد، یعنى هیچ، تقریبا. احمقى با یک لاک سفید سر تا سر سرسره آبى و خاکسترى را یادگارى نوشته بود. شعرهاى احمقانه، حرفهاى زشت، فحش حتى. فکر کردم چرا باید این راه مسخره را براى جاودانه شدن انتخاب کند. تاریخ هم داشت ٩١/٣/٢٠، غصه ام شد که یک سال تمام سرسره آبى این نوشته ها را همراه خودش داشته. بچه ها ولى براى خواندن نوشته ها مکث نمى کردند. تنهایى مال من بود. امیر بالاخره زنگ زد. بالاخره آمد. ماشین را گذاشتیم تعمیرگاه. تا برسیم خانه ساعت از ۶ گذشته بود. امیر به گوشى نگاه کرد و گفت اسمسهات رسید. گفتم "هوووم" و داد زدم: " سینا، دستاتو بشور." روز تمام شده بود.