«ناتوانىِ این دستهاى سیمانى»
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٥  کلمات کلیدی: افسردگی و سایر دردهای بی درمان

مرد یک حشره خاکى رنگ تو خالى نشان بچه ها داد و گفت حشره ها پوست مى اندازند. جایى، وقتى، پوست کهنه را مى شکافند و یک موجود نو از آن بیرون مى زند. جانورى را نشانمان داد که چهار سال تمام در هیات سوسکى زندگى مى کرد تا یک روز پوستش را بشکافد و بال در بیاورد. عمر پروازش، یک دهم عمر خاکیش بود، چهار ماه فقط. براى اینکه پرواز قیمتى است، براى اینکه حواسش باشد که پرواز قیمتى است.

  آقاى سلطانى مى گفت ما بال داریم ولى حواسمان به داشتنش نیست. هواپیما هستیم و به جاى اینکه بپریم هى توى زمین مى لولیم و بالهاى بزرگ آهنیمان را به هم مى کوبیم و هى مى نالیم که چقدر جایمان تنگ است.  من بال آهنى ندارم. سقف پروازم درست به اندازه سیم شارژر موبایلم است. درست همین قدر مى توانم از زمین فاصله بگیرم. براى همین جایى نمى روم. در ناتوانى دستهایم غرق مى شوم و فکر مى کنم من هواپیما نیستم. یک پرنده کوچکم، گنجشک شاید. که پرواز برایم خاطره اى دور است. پرواز بلد نیستم براى اینکه بالهایم کوچک و خسته است. پرواز بلد نیستم براى اینکه پدر و مادرم هواپیما بوده اند و هیچ هواپیمایى نمى تواند به یک گنجشک کوچک هراسان پرواز یاد بدهد.

شب، دم در پدرم گفت: " حواست را جمع کن تا خرت از پل بگذرد." فکر کردم کدام خر؟ کدام پل؟ کم مانده بود بزنم زیر گریه که تمام شد این زندگى پدر من و من نتوانستم از یک تپه کوچک هم بالا بروم، حالا خر و پل پیشکشم. نتوانستم سرم را بالا بگیرم و فکر کنم " این منم زنى تنها، در آستانه ى ..." هر چیزى، اشکم جا مانده بود. گفتم: " خداحافظ بابا" قبلتر برادرم پاى تلفن بهم گفته بود عزیزم. هزار سال بود که کلمه هایش اینقدر مهربان نبود. باز اشکم آمده بود تا نوک مژه ها. امشب، شب تنها ماندن نیست. براى تنها ماندن زیادى خسته ام. باید زیر بال هواپیماهاى ناتوانم کز کنم تا خود صبح و فکر کنم به اینکه اگر کمى، فقط کمى، بالاتر بپرم، چه مى شود؟